خرید بک لینک
بچه که بودم توت فرنگی رو

خیلی دوست داشتم

برای همین یه شب توت فرنگی هامو بردم تخت خوابم

که پیش خودم بخوابن

اما صبح که بیدار شدم دیدم تمام توت فرنگی هام له شدن

اونوقت فهمیدم

اونیو که دوس دارم نباید ببرم تو تخت خوابم چون خراب میشه

وقتی مدرسه میرفتم یه ابرنگ داشتم که خیلی دوسش داشتم

به همه همکلاسیام نشونش میدادم

اما یه روز دیدم تو کیفم نیست

و هیچ وقت معلوم نشد کی اونو برداشته

اونوقت فهمیدم اونیو که دوسش دارمو

نباید به کسی نشونش بدم

چون ممکنه ازم بدزدنش

وقتی یه نفرو دوس داشتم

همیشه بهش میگفتم که دوسش دارم

و به خاطرش هر کاری میکردم

اما وقتی دیدم داره ازم دور میشه

فهمیدم هیچ وقت نباید بهش بگم دوسش دارم چون از دستش میدم

برای همین دیگه نگفتم دوسش دارم

دیگه ازاد گذاشتمش

تو دستم نگرفتمش که بیفته بشکنه

به کسی نشونش ندادم که ازم بدزدنش

نگران از دست دادنش نشدم که از دستم بره

اما یه روز بهش نگاه کردم

دیدم سرش با کسای دیگه گرم شده و منو فراموش کرده...

من هیچ وقت نفهمیدم اونیو که دوست دارمو چجوری نگه دارم:))

برچسب: بچه که بودم,بچه که بودم فکر میکردم,بچه که بودم به من آموختند,بچه كه بودم,بچه که بودم آسمون آبی بود,بچه كه بودم به من آموختند,بچه كه بودم فكر ميكردم,بچه بودم که مادرم,بچه كه بوديم,بچه که بودیم بستنیمان را گاز, نویسنده: نیکا حسین‌پور تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 14:41

صفحه بندی